یادداشت

بودن یا نبودن …

هجوم افکار، در کشاکش درک هویت زندگى، راحتم نمى گذارد. همیشه پس از، از دست دادن ها دچار این سردرگمى مى شوم. این بار نیز فاجعه ى کول جنو مرا دوباره به همان مخمصه کشانده است و افکارم را در دو جهت مخالف به سوى خود مى کشاند.

زندگى کوتاه است، فانى و بى اعتبار
وقتى حتى از لحظه اى دیگر با خبر نیستى و هیچ چیز ماندگار نیست.
تلاش ها بیهوده اند … امیدها واهى.
عزیزترین هایت را از دست مى دهى، در سوگ مى نشینى. در حسرت حضورشان و هیچ راهى براى بازگشت وجود ندارد.

پس به چه باید دل بست؟
براى چه منظور و هدفى باید تلاش کرد؟
چه چیز آن قدر ارزش دارد که برایش بجنگى، که برایش بگریى، که برایش بمیرى؟!
خنده هایت! حتى خنده ها واقعى نیستند، وقتى نمى دانى لحظه اى دیگر چگونه خواهى بود؟!
اسیر توهمات پوچ و واهى، سردرگم، خسته و ناتوان.
این است تراژدى زندگى …

و روى دیگر سکّه

زندگى کوتاه است، بسیار کوتاه! و این محدودیت آن را ارزشمند مى کند. مانند هر چیز کمیاب دیگر.
موقتى بودن زندگى ارج آن را دوچندان مى کند، تا قدر یکایک لحظات را بدانى. بخواهى که با تمام وجود، آن را لمس کنى، مزه کنى، بچشى، ببویى، به آن عشق بورزى و در آغوش بگیرى.
این زیباى گریز پا را…
هر چند قاطعیت مرگ، بیش از زندگى باشد! بتوانى آن را نادیده بگیرى و زندگى را براى زندگى، زندگى کنى و به قول شاملوى بزرگ، “جاودانگى” را در جاى دیگرى بجویى … “در انسانیت”.

و من هنوز سرگردانم…
و زندگى هنوز جارى ست…
و صداى شاملو در گوشم نجوا کنان مى گوید: کسانى که الگوى زندگى ما بودند، مى دانستند چه مى کنند. آن ها به مرگ فکر نکردند، فقط به زندگى فکر کردند.
و فرصت، بسیار کم است …

نویسنده: مارال جاراللهی

مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *