یادداشت

جای مصدق از روز اول اوج قله دماوند نبود

من از نوجوانی عاشق لنین بودم. شاید حتی پیش از آنکه دقیقا بدانم لنین کیست و در تاریخ چه کرده است.

فکر کردن به لنین به من شهامت زندگی می داد، در روانِ من نفسِ دادخواهی و مبارزه می دمید. از شانزده سالگی به خودم قول دادم حتما قله ی لنین را صعود کنم. قله ای که حتی آن موقع نمی دانستم بر سر اسمش دعواست.

امسال که تیم ملی امید ورودی سال من برای صعود قله ی لنین رفت آنقدر درگیر زندگی بودم که دیگر صعود قله ی تجاری و سهل الوصول لنین از آروزهایم نبود؛ لنین مینای 28 ساله اما چه بسیار عمیق تر و تأثیرگذارتر شناخته و درک شده بود.

هرچند همه جا حصار مرزها را کشیده اند و هر صاحب قدرتی در تاریخ نام خودش را بر سر درِ جغرافیایی زده است؛ اما واقعیت این است که رد پای قدرت مثل خاکستری با صیقل تاریخ بر باد می رود و دستی بالای دست دیگر می نشیند.

بحثی ندارم که مصدق را قبول دارم یا نه، ارزشی برایش قائلم یا نه. گواه تاریخم می گیرمش یا نه، جای مصدق از روز اول اوج قله ی دماوند نبود. همانطور که جای صیاد شیرازی نبود. قله ی دماوند میدان حقانیت طلبی هیچ سیاستمداری نیست. قله دماوند جای همان گوسفندهای یخ زده اش بود که قربانی نفرت موافقان و مخالفان حاکمیت شدند.

اگر می خواهید دماوند را حفظ کنید نه بر آنان درود بفرستید که نقش کسی را بر قله کوبیدند نه لعنت بر آنان که نابودش کردند. این جریان نفرت با تمام شدن سهم خواهی به پایان خواهد رسید.

قلبم و روانم آنقدر از آتش گرفتن گوسفندهای یخ زده ی قله، نماد 40 ساله ی این کوه رنجور دردمند است که هرگز و هرگز به آسانی دیگر دوستانم نمی توانم ویدیوی آتش زدن شان را منتشر کنم، به همین خاطر، خودم را با تصویری آرام می کنم که با این عکس از آنان در ذهنم نقش بسته است.

نویسنده: مینا قربانی

مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *