یادداشت

فاصله زیادی تا قله باقی نمانده!

احساس می کنم فردی بسیار خوش شانس بودم که زنده ماندم، از این رو می توانم تجربه خود را با شما به اشتراک بگذارم.

این گزارش توسط Alpine Sange Sherpa نگارش شده است. شرپای نپالی تیم شرپاکانگری که در بهار 2017 کوهنوردی از پاکستان را برای صعود به اورست همراهی می کرد.

در تاریخ 21 می 2017 من و مشتری پاکستانی ام در شرایطی خوب کمپ 4 را برای صعود قله ترک کردیم. در ارتفاع 8500 متری و در محل بالکونی کپسول خالی اکسیژن مان را تعویض کردیم. همه چیز به خوبی پیش می رفت و ما تا قله فاصله زیادی نداشتیم. کوهنوردان زیادی در مسیر صعود دیده می شدند. ترجیح دادم کپسولی را برای زمان برگشت جاسازی کنم تا پس از صعود قله بتوانیم از آن استفاده کنیم.

در همین فاصله هوای قله به طرز باورنکردنی تغییر کرد و توفان فرا رسید! بادی شدید وزیدن گرفت و بوران جلوی دیدمان را گرفت! تجربه من می گفت باید بازگردیم تا دچار حادثه نشویم. از مشتری پاکستانی خود خواستم تا باتوجه به شرایط اقدام به بازگشت کند. اما او از این امر امتناع کرد و گفت: «فاصله زیادی تا قله باقی نمانده!» او می گفت: «برای این صعود هزینه زیادی کرده و نمی تواند با این فاصله کم از قله صرف نظر کند.» در هر صورت او قصد نداشت بدون صعود قله باز گردد!

چاره ای نبود و من مجبور به همراهی او تا قله در همان شرایط سخت آب و هوایی بودم! ساعتی بعد در همان شرایط به قله رسیدیم. صعودی که پاداش تلاش و البته سزای پذیرش خطر صعودمان بود! در هر صورت هر دو از این موفقیت خرسند بودیم. از او چند عکس گرفتم. با این امید که در آن مه و بوران بام دنیا تصویر به خوبی و وضوح گرفته شده باشند. تنها 5 دقیقه بر بام دنیا توقف کردیم و سپس باتوجه به کمبود اکسیژن درون کپسول هایمان راهی پائین شدیم با این امید که هرچه به محل بارگزاری کپسول هایمان برسیم!

مشتری پاکستانی من به آرامی راهی پائین شد و من هم که اکنون اکسیژن داخل کپسولم به اتمام رسیده بود در پی او ارتفاع کم می کردم. هوا رو به تاریکی نهاده بود و و فرود ما با کندی و توقف های پی در پی همراه بود! مسافت زیادی تا کمپ 4 باقی نمانده بود که احساس بی تحرکی در همنوردم کردم! او در فاصله کمی از من قرار داشت ولی به صدای من عکس العملی نشان نمی داد! ضعف زیادی او را فرا گرفته بود! نه تنها قادر به حرکت نبود که حتی نمی توانست پاسخ مرا بدهد!

در آن شرایط بود که خود من هم از کمبود اکسیژن و خستگی به خواب رفتم! اما ساعتی بعد خوشبختانه با سروصدای کوهنوردانی که شب هنگام راهی قله شده بودند از خواب برخواستم! شاید اگر آنها بالا نمی رفتند ما هم در خواب مرگ فرو می رفتیم! بسیار تشنه و گرسنه بودم. بطری آبم یخ زده بود. تازه در این زمان بود که متوجه شدم حتی قادر به تکان دادن دستان یخ زده خود نیز نیستم! بیش از حد ناامید بودم و به کمک نیاز داشتم. شاید راحت ترین کار بستن چشمانم و خوابیدن بود! در آن صورت من هم جزئی از این کوهستان پهناور می شدم!

بدنم کاملا یخ زده بود و ضربان و تنفسم بسیار آهسته! کوهنوردانی که راهی قله بودند بی تفاوت به دید یک جسم مرده از کنارم عبور می کردند! حتی قادر به درخواست کمک از آن ها هم نبودم! کاملا تسلیم شرایط شده بودم و شروع به دعا کردن کردم. دعاهایی که خیلی زود مستجاب شد و در ناامیدی تمام او به فریادم رسید. درست مانند یک معجزه! آنگ شرینگ شرپا و سایر شرپاهای شرکت شرپا کانگری برای کمک به ما بالا آمده بودند!

ابتدا گمان کردند ما مرده ایم! اما با کمی حرکت دادن مان و البته نوشاندن شربت و خوردن شکلات جان تازه ای گرفتیم. آنها ما را ابتدا تا کمپ 4 و سپس تا کمپ های 3 و 2 در حمایت خود و با فداکاری پائین آوردند.

و اینک در کاتماندو و بر روی تخت بیمارستان خطاب به همه آنها که به قصد صعود اورست گام به کوه می گذارند می گویم: «لطفا جان خود و راهنمای تان را به خطر نیندازید. راهنمای شما قطعا دارای تجربه بالاتری از شماست و به محیط خشن و شرایط بیش از شما وقوف دارد. زندگی و خانواده شما ارزشی به مراتب بیش از صعود هر قله ای بر روی زمین را دارد! اورست همیشه در این نقطه از زمین باقی خواهد ماند. شما در شرایط سلامتی قادر به تلاش مجدد خواهید بود. اما اگر جان خود را فدای یک صعود کنید، دیگر امکان بازگشت نیست! زندگی بسیار ارزشمند است. ارزشمندتر از هر صعودی» …

مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *