یادداشت

قله کوه چه خبر است؟

در صدد بودم فعالیت های انجام شده گروه کوهنوردی مان را از بدو تأسیس تاکنون بنویسم، که موضوع جالبی یادم آمد و آن اینکه در قله کوه چه خبر است که کوهنوردان این همه به آن علاقه داشته و درصدد نیل به آن هستند.

لازم دانستم چند سطری درباره آن بنویسم، زیرا می دانم سؤالی است که در ذهن بسیاری از افراد و حتی بعضی از اعضای خانواده کوهنوردان مطرح است.

از سن نوجوانی و حتی طفولیت با کوه و کوهنوردی آشنایی داشتم در آن روزها کوه را دوست داشتم اما دلیل آن را نمی دانستم و خیلی زیاد هم، به دانستن آن اهمیت نمی دادم. تا سال 1375 به طور پراکنده در برنامه های کوهنوردی و غارنوردی که به مناسبت های مختلف از طرف مدرسه، دانشگاه یا اداره برگزار می شد، شرکت می کردم تا اینکه در سال 1377 گروه کوهنوردی سازمان جهاد سازندگی وقت، شکل گرفت و من هم یکی از اعضای ثابت آن گروه شدم.

این گروه به سرپرستی سید عباس شهیدی در طول سال برنامه های متعددی تنظیم و اجرا می کرد. یادم هست، در یکی از برنامه ها، در دامنه یکی از کوه های استان نفس زنان به سمت قله در حرکت بودیم. پیرمردی را دیدیم که در حال چرانیدن دام های خود بود. پیرمرد از سرگروه پرسید: “کجا می روید؟” سرگروه جواب داد: “می رویم قله” پیرمرد دوباره پرسید: “بعد کجا می روید؟” سرگروه جواب داد: “بر می گردیم”. پیرمرد دوباره پرسید: “اگر بر می گردید پس کجا می روید؟” سرگروه جواب قانع کننده ای در این خصوص نداشت که ذهن پرسشگر پیرمرد را قانع کند.

در نگاه اول سئوالی مضحک و خنده دار بود اما پس از اندکی اندیشه این را سئوالی سخت، گنگ و پیچیده می دانیم که در ذهن اکثر افرادی که با کوه و کوهنوردی آشنایی ندارند یا آشنایی اندکی دارند یا حتی بعضی از کوهنوردان مطرح می شود.

آری بالا رفتن از مشتی خاک، سنگ خشک و بی روح چه مفهومی دارد؟ خصوصا وقتی که این بالا رفتن همراه با سرما، گرما، آفتاب و بوران باشد و هر لحظه ممکن باشد، جان انسان به خطر بیفتد. جواب سئوال را به مراتب پیچیده تر و دشوارتر می کند که شاید نه با قلم بلکه، باید به همت زبان دل به آن جواب داد.

بعد از آن سئوال سخت و پیچیده، در آن برنامه کوهنوردی که توسط آن پیرمرد روستایی مطرح شده بود در هر گوشه و کنار به دنبال جواب این سئوال می گشتم. نتایج این جستجو که بعضا تجربه های شخصی این جانب کوهنوردی و بعضی هم نتیجه مطالعه و بررسی منابع، خصوصا مطالب زیبا و جذاب مجله شکار و طبیعت، تحت عنوان “آن بالا چه خبر؟” به قلم آقایان عباس جعفری، افشین علایی فر و خانم نسرین رئیسی و دیگر عزیزان نوشته شده بود، به طور مختصر در ذیل ارائه می شود. امید است که قدمی هرچند کوچک در خصوص جواب سئوال مطرح شده برداشته باشم.

دقیقا به یاد می آورم بعد از تشکیل گروه کوهنوردی جهاد سازندگی وقت، برنامه های فشرده و منظمی اجرا می شد. هنوز مدت زیادی از عمر این گروه نگذشته بود که برنامه صعود به بام ایران یعنی قله 5609 متری دماوند در برنامه فصل تابستان گروه قرار گرفت.

قله ای که معروف ترین کوهنورد دنیا – آقای مسنر – در اولین برنامه صعود خود از فتح آن منصرف شد حال اینکه گروهی جوان و کم تجربه و در عین حال با همتی بلند و عزمی راسخ می خواهند افتخار قدم زدن بر بام ایران زمین را در دفتر خاطرات زندگی خود ثبت کنند. به دستور سرپرست برنامه (در این برنامه تعداد زیادی از اعضاء گروه کوهنوردی جهاد حضور داشتند که از ذکر نام آنها در اینجا خودداری شده است) ساعت 2.5 بعد از نصف شب از جانپناه جبهه جنوبی دماوند حرکت را به سمت قله شروع کردیم.

هوا در ارتفاع 4500 متری به حدی سرد بود که طاقت را از کف می ربود و می پنداشتی که اصلا تابستانی وجود ندارد. واقعا قدم زدن از ارتفاع 5000 متری به بالا کار بسیار مشکل و طاقت فرسایی بود. خصوصا که در رخ جنوبی دماوند گاز گوگرد ناشی از فعالیت آتش فشانی کوه در خلاف جهت حرکت رو به صورت می وزید و بعد از استنشاق، با رطوبت موجود در گلو و بینی تشکیل اسیدسولفوریک می داد که باعث سوزش چشم، گلو، و معده می شد و این خود به خستگی مفرط گروه می افزود.

در ارتفاع 5400 متری قله واقعا قدم زدن برای گروه مشکل بود، سرمان گیج می رفت، چشم ها سیاهی می رفتند و ماهیچه های پاها به شدت تحلیل رفته و پیمودن یک متر در این ارتفاع با کندن کوهی برابری می کرد. کاملا به یاد دارم حتی بعضی از همراهان هنگامی که از آن ها سئوال می شد آب یا غذایی می خواهید توانی برای پاسخگویی نداشتند اما همچنان جهت رسیدن به قله هرچند بسیار کند قدم بر می داشتند، علیرغم اینکه می توانستند برگردند اما انگار نیروی خارق العاده ای راه برگشت را بسته است و فقط راه صعود به قله باز است هیچ چیز دیگری جز صعود به قله در ذهن ما خطور نمی کرد. وقتی برای اولین بار افتخار صعود به بلندترین قله ایران بزرگ نصیب مان شد، به جای شادی و خوشحالی بدون استثنا ما همه بی اختیار اشک می ریختیم.

این اشکها در واقع آب زلالی بود که گرد و غبار دل را شستشو می داد. بعد از حدود 20 دقیقه گریه و راز و نیاز باخدای خود گویی تولدی دوباره یافته و هیچ کینه و بخلی در دلمان وجود نداشت. در آن هنگام نه تنها قلب و دل انسان پاک و زلال می شود بلکه جسم انسان هم تولدی دوباره می یابد بطوری که هیچ خستگی جسمی نداشتیم و تمام خستگی با صعود به قله از تنمان خارج شده بود (این بهترین خاطره زندگی من تاکنون است) اینجاست که دانستم واقعاً آن بالا خبرهایی هست، آری آنجا انسان به آسمان و شاید به خدای خود خیلی نزدیک تر است. زیرا آنجا مکانی است که هیچ گناهی به خود ندیده است، هیچ جنایت و خیانتی در آن مکان صورت نگرفته است، هیچ پایی جز پای کوهنوردان استوار بر آن نهاده نشده است و آنجا فارغ از همه قیل و قال های دروغین شهر و زشتی هایش برای همیشه مبرا و پاک خواهد ماند.

آنجا است که انسان درس صلابت، شجاعت، مردانگی و استواری می آموزد مگر نه اینکه بارها خداوند متعال در قرآن کریم از کوه به عنوان مظهر استواری و صلابت یاد نموده است پس برای آموختن این فضایل از استاد (کوه) باید به او نزدیک شد و در کلاس خلوت از او درس صلابت، مردانگی و استواری آموخت. آری! واقعا در قله کوه خبرهایی است خبرهایی که باید با گوش و چشم دل آنها را درک کرد.

متن ذیل عینا مطالبی است از مجله شکار و طبیعت شماره 15 خرداد 72 که توسط آقای عباس جعفری تحت عنوان آن بالا چه خبر است؟ نوشته شده است. یک کوهنورد واقعی تن به پستی نمی دهد و تا افق دور پرواز می کند آنقدر وسعت می یابد که دیگر همه آسمان را فرش می کند و با این همه همچنان متواضع است.

کوهنورد با سختی های کوه، سربالایی رفتن، سردی و گرمی، آفتاب و بوران آن آشنا است و همه این ها را به جان می خرد و به کوهستان با همه سختی هایش عشق می ورزد. از کوه درس انسانیت می آموزد و پس از فتح قله احساس تولدی دوباره می کند نه احساس پیروزی.

چرا که کوهنورد در جستجوی نام و مقام نیست و تنها قهرمانی است که روی سکوی قهرمانی نمی ایستد و در آنجا در عین هیجانات به آرامشی عمیق دست می یابد و می آموزد که در مقابل سختی های زندگی باید چون کوهی پولادین ایستاد و به دیگران نیکی و مهربانی ورزید کوهنورد کوه را به مبارزه نمی طلبد بلکه خود را به آن می رساند و گوش به سکوتش می دهد که بهترین آرام بخش است”.

آری آن بالا (قله) خیلی خبرها است که باید با چشم و گوش دل به سراغ دیدن و شنیدن آن رفت. آنجا به انسان درس شجاعت، مردانگی، استواری، صلابت، مهرورزی، پایداری و استقامت خواهند آموخت، به شرط آنکه اهلش باشید. “خلوت دل نیست جای صحبت اغیار”.

فلسفه کوهنوردی از نگاه جولیوس اوولا: آن گاه که به آسمان آبی بالای سرم می نگرم، پوچی و بیهودگی هر آنچه را که هست به روشنی می بینم و ترس من از راه و روش باورمند به بودن چیزها فرو می ریزد.»

منبع: کرمان آنلاین

مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *