مقاله

به یاد کوهنوردانی که تا ابدیت صعود کردند

کوه یک وجه اسطوره ای دارد که در تاریخ هنر و ادبیات عموما نمادی از مقاومت و ایستادگی بوده است. به عنوان مثال در داستان شیرین و فرهاد، و یا نمونه غربی اش افسانه سیزیف.

همچنین در سینما نیز بارها، کوه در هیبت یک شخصیت عموما آنتاگونیست (1) در آمده که در فیلم های پرشمار حادثه ای که جدال کوهنوردان با بهمن و طوفان و حوادث مختلف را نشان می دهد، و یا فیلم «کوه» امیر نادری که آشکارا وجه نمادین خود را به معرض نمایش گذاشته و نه تنها قدرت شخصیت پروتاگونیست (2)، که تحمل و صبر مخاطب را نیز به چالش می کشد و در انتها به کاتارسیس (3) می رسد.

همواره کوه در مقام یک مانع برآمده و آدم ها بسته به نوع مواجهه شان قهرمانی فعال چون فرهاد، یا آگوستینو (در فیلم نادری) یا موجودی تیره روز همچون سیزیف هستند. اما همگی در یک چیز مشترکند: عشق. آنها باور دارند که به یک مقصود متعالی دست خواهند یافت. حتی سیزیف نیز امید به رهایی دارد.

اگر بخواهیم از وجه اسطوره ای در گذریم و به واقعیت پیرامون خود نظر کنیم باز هم جز عشق و مناعت طبع و صفا و صمیمیت در وجود کوهنوردان نمی بینیم و مطمئن باشیم خطر مرگ را با عشق تاخت می زنند.

ممکن است تاریخ و حافظه ملت روزی نام های این عشاق را به خاطر نیاورد. اما طبیعت، این اسطوره ازلی و ابدی، هیچگاه آن ها را فراموش نخواهد کرد.

پی نوشت

1. هماورد، آنتاگونیست، شخصیت مقابل قهرمان، حریف یا ضدقهرمان، شخصیتی در نمایش است که بیش از همه می خواهد قهرمان را از رسیدن به اهداف و آرزوی اش بازدارد.

2. قهرمان اصلی یا پروتاگونیست شخصیت اصلی نمایش در آثار کلاسیک یونان است که همراه با شخصیت مقابل یا آنتاگونیست در بطن کنش و کشمکش قرار می گیرد. پروتاگونیست در یونان باستان به سخنگوی اصلی در مجادله یا مباحثه گفته می شد.

3. کاتارسیس یک واژه یونانی به معنای تطهیر، تزکیه و تخلیص است که بعدها به یک واژه علمی برای محققان تبدیل شده است.

نویسنده: سیامک امینی / کوهنورد مشهدی

مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

1 دیدگاه برای “به یاد کوهنوردانی که تا ابدیت صعود کردند”

  1. بیاد جانباختگان اشترانکوه وعرض تسلیت به بازماندگان و دوستان آن عزیزان
    باور نمیکنددل من مرگ خویش را
    باور نمی کند دل من مرگ خویش را
    نه نه من این یقین را باور نمی کنم
    تا همدم من است نفسهای زندگی
    من با خیال مرگ دمی سر نمی کنم
    آخر چگونه گل خس و خاشاک می شود ؟
    آخر چگونه این همه رویای نو نهال
    نگشوده گل هنوز
    ننشسته در بهار
    می پژمرد به جان من و خاک می شود ؟
    در من چه وعده هاست
    در من چه هجرهاست
    در من چه دستها به دعا مانده روز و شب
    اینها چه می شود ؟
    آخر چگونه این همه عشاق بی شمار
    آواره از دیار
    یک روز بی صدا
    در کوره راه ها همه خاموش می شوند ؟
    باور کنم که دخترکان سفید بخت
    بی وصل و نامراد
    بالای بامها و کنار دریاچه ها
    چشم انتظار یار سیه پوش می شوند ؟
    باور نمی کنم که عشق نهان می شود به گور
    بی آنکه سر کشد گل عصیانی اش ز خاک
    باور کنم که دل
    روزی نمی تپد
    نفرین برین دروغ دروغ هراسناک
    پل می کشد به ساحل اینده شعر من
    تا رهروان سرخوشی از آن گذر کنند
    پیغام من به بوسه لبها و دستها
    پرواز می کند
    باشد که عاشقان به چنین پیک آشتی
    یک ره نظر کننند
    در کاوش پیاپی لبها و دستهاست
    کاین نقش آدمی
    بر لوحه زمان
    جاوید می شود
    این ذره ذره گرمی خاموش وار ما
    یک روز بی گمان
    سر می زند جایی و خورشید می شود
    تا دوست داری ام
    تا دوست دارمت
    تا اشک ما به گونه هم می چکد ز مهر
    تا هست در زمانه یکی جان دوستدار
    کی مرگ می تواند
    نام مرا بروبد از یاد روزگار ؟
    بسیار گل که از کف من برده است باد
    اما من غمین
    گلهای یاد کس را پرپر نمی کنم
    من مرگ هیچ عزیزی را
    باور نمی کنم
    می ریزد عاقبت
    یک روز برگ من
    یک روز چشم من هم در خواب می شود
    زین خواب چشم هیچ کسی را گریز نیست
    اما درون باغ
    همواره عطر باور من در هوا پر است

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *